تبليغاتX
شاعران پروازی

شاعران پروازی

کاش لحظه ها تکرار دوباره با تو بودن بود
سلام



«عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است


گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد»


(فاضل نظری)


سخن بزرگان:

میفرماید:رفتنی ها را رفته بگیر چون خواهند رفت.ماندنیها هم خواهند ماند.جای نگرانی

نیست.(فریدون بردبار)


خب،پیشنهاد ندادید.خودم انتخاب میکنم...


و اما بعد...


بالاتم دیدیم،پایینتم دیدیم!



یه فقیر میره خونه یه بنده خدایی طلب کمک میکنه.


بنده خدا بهش میگه الان طبقه بالا هستم اگه پایین بودم کمکت میکردم.


فقیر میره و چند روز بعد باز گذرش میفته به همون خونه.


صاحبخونه میگه ،الان پایینم ،اینجا چیزی ندارم.


اگه بالا بودم کمکت میکردم.


فقیر با خونسردی میگه:


ای بابا،بالاتم دیدیم،پایینتم دیدیم.


+نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
سلام

سلام

احتمال داره پست بعد یه کم جدی تر باشه.


قبلا پست کلام بزرگان رو داشتیم.


شبیه همون پست انشاالله می نویسم.


و در پست عبارات کنایی و مثلها


مطالبی که در نظر دارم انشاالله بنویسم  اینهاست:


1 .نه خانی آمد ،نه خانی رفت

2 .خیاط افتاد تو کوزه

3 .خرمای سعدی به جیبش رفته

4 .از ماما شوی تا مرده شوی

5 .خاله بخور زیره داره

6 .زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد

7. دم خروس یا قسم حضرت عباس؟

8. بالاتم دیدم  پایینتم دیدم!


میتونید انتخاب کنید یا پیشنهاد تازه بدید.

اگه بتونم پیداش میکنم.


بریم سر اصل مطلب.


و اما بعد...


این بار دو تا می نویسم


1.این کلاه برای سرم گشاد بود.



یه آقایی کلاهی میخره  و میذاره سرش.


یه روز از روی جوی آب میپره و کلاه از سرش میفته توی آب.


فشار آب زیاد بوده و بنده خدا هر چی میدوه به کلاهش نمیرسه.


یه کمی که میره خسته میشه.


بی خیال کلاهش میشه و برای اینکه دلش خنک بشه میگه:


ولش کن اصلا این کلاه برای سرم گشاد بود.


 این حکایت کسیه که دستش به چیزی که از دست داده نمیرسه و میگه...



2.گاو اومد زد درو شکست!


یه نجار با یه گاو دار دعواش میشه.


میرن سراغ قاضی و از هم شاکی میشن.


شب نجار میاد سراغ قاضی و میگه :


اگه فردا  طرف منو بگیری یه در محکم و خوب برا ی خونت درست میکنم.


بعد از نجار گاو دار میاد و میگه :


اگه فردا طرف منو بگیری برات یه گاو چاق و چله شیرده میارم که هم آبت


باشه هم نونت.


خلاصه...


فردا هر دو میرن محکمه.


نجار میبینه قاضی داره همش طرف گاو دارو میگیره.


فکر میکنه که قاضی وعده در رو فراموش کرده.


هی میون صحبتهاش میگه در...در...در...


قاضی میگه شرمنده داداش...گاو اومد زد درو شکست!


ج.ن.گ(ریحانه)به روایت از پدرمهربانم


+نوشته شده در چهارشنبه 26 فروردین1388ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
سلام


یه بوم و دو هوا !



زمانای قدیم یادش بخیر...


میرفتن رو پشت بومهای کاه گلی میخوابیدن و ستاره میشمردن.


حالا نه پشت بوم پشت بومه


نه خواب خوابه


و نه ستاره ستاره!


بگذریم...


بریم سر اصل مطلب.


و اما بعد...


یه خانوده خوشبخت بودن که شبها بچه هاشون با اهل و عیال مربوطه


رو پشت بوم میخوابیدن و ستاره می شمردن!


مادر مهربون و نازنینشون می اومد احوالشون و می پرسید و روشونو

میپوشوند که سرما نخورن!


یه شب مادر مهربون اومد رو پشت بوم.رفت سراغ پسر و عروسش،

با توپ و تشر به عروسش گفت نمیبینی هوا چقدر گرمه ؟

یه کمی فاصله بگیر بچم گرمش میشه!!!!!!!!!


بعد رفت سراغ دختر و دامادش.به دخترش با مهربونی گفت :


مادرجون هوا سرده یخ میکنین! یه کمی مهربونتر بخوابین!!!!


عروس که شاهد ماجرا بود صداشو بالا برد و گفت:


قربون برم خدا رو    یه بوم و  دو هوا  رو!


این بر بوم گرمارو    اون بر بوم سرما رو!




و این بود داستان یک بام و دو هوا!


انشاالله به پست آدمهای این چنینی نخورید


ج.ن.گلستانی

+نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
سلام



حرفی ندارم بگویم شعری ندارم بخوانم

امروز مثل همیشه دلتنگ لبخندتانم


گفتید:« بازی تمام است دیگر فراموشمان کن»!

حالا که افتادم از پا؟حالا که در گیرتانم؟


هر جا که هستید هستم.حتی میان غزلها

انگار من پی نوشت قاموس تقدیرتانم


وقتی بهانه شمایید هم گریه هم خنده زیباست

رخصت! که یک بار دیگر با این بهانه بمانم...


ج.ن.گلستانی(ریحانه)


بقیش طلبتون....


بریم سر اصل مطلب.


و اما بعد.....


کار نیکو کردن از پر کردن است



پادشاهی کنیزی داشت زیبا


او را همنشین خود نموده و دوستش میداشت.


روزی که برای شکار میرفت او را نیز به همراه برد.


در شکارگاه پرنده ای را بایک تیر در هوا شکار کرد.


نگاهی به کنیز انداخت ...


لابد انتظار تشویق و تمجید داشت.


کنیز به او گفت :کار نیکو کردن از پر کردن است!


پادشاه به خشم آمد از این بی تفاوتی و کنیز را بیرون کرد از دربار.


کنیز در خانه ای مشغول به کار شدو بر اثر آفتاب آبله رو شد.


در خانه گاوی بود که گوساله ای زایید.


کنیز هر روز گوساله را از طویله تاریک و نمور به پشت بام میبرد تا آفتاب


بگیرد.


همین طور هر روز این کار را انجام میداد.


گوساله گاو شد و کنیز همچنان او را بغل میکرد و میبرد و می آورد!


گوساله به مرور سنگین شده بود و کنیز به وزن او عادت کرده بود.


روزی شاه برای شکار به تپه ای نزدیک آن خانه رفته بود.


از دور دید زنی آبله رو گاوی را بغل کرده میبرد و می آورد.


متحیر شد و به سراغ او رفت ببیند چطور این کار را انجام میدهد.


کنیز به پادشاه چنین پاسخ داد:


کار نیکو کردن از پر کردن است!!!!


پادشاه تازه فهمید این همان کنیز زیبا روست.


فففلفففلفففلفففلفففلفففلفففلفففلفففلفففلفففلفففلفففلفففلفففلففه


اگه اصطلاح خاصی رو در نظر دارید بگید. اگه بتونم مرجعشوپیدا میکنم 


 انشاالله پست بعدی : یه بوم و دو هوا


+نوشته شده در جمعه 21 فروردین1388ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |

سلام


شعر پست قبل رو بعدا کامل میکنم.


هر وقت دلم برای دلم تنگ شد...الانم تنگ شده ولی نه به اندازه دلتنگی !!!

اصلا مهم نیست


بریم سر اصل مطلب


و اما بعد...



میدونید خالی بندی یعنی چی؟



اصلا به کی و چرا میگن خالی بند؟


راننده های ماشینهای سنگین ازیه شهر بار میزنن میرن به شهر دیگه


تو راه برگشت گاهی بار گیرشون نمیاد


برای اینکه پیش رفقا کم نیارن ،چادر ماشینشونو جوری محکم میبندن انگار


ماشین بار داره.


اصطلاح خالی بندی از اینجا سر چشمه گرفته...


در مورد این بخش اگه پیشنهادی دارید مطرح کنید خوشحال میشم.



+نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |