تبليغاتX
شاعران پروازی

شاعران پروازی

کاش لحظه ها تکرار دوباره با تو بودن بود
مثلها

 

 

 

ســـلام

 

 

زیاران کینه هر گز دردل یاران نمی ماند 

 

به روی  آب جای قطره باران نمی ماند

 

                 (؟)   

 

******************

 

 

و اما بعد...

 

 

  الوعده وفا

 

بریم سراغ داستان بعدی...

 

شتر دیدی ؟ ندیدی!

 

و اما این داستان :

 

یه روز سعدی ، همین سعدی خودمون داشت توی یه راهی میرفت واسه خودش.

 

ناغافل دید یه مردی چوب بدست داره میاد سمتش.

 

مرد تا رسید به سعدی ازش پرسید تو شتر منو ندیدی؟

 

سعدی گفت:شترت یه چشمش کور بود؟

 

مرد گفت: بله !

 

سعدی گفت: بارش سرکه و شیره بود؟

 

مرد گفت : آره !

 

سعدی پرسید:یه زن سنگین(مثلا باردار) هم سوارش بود؟

 

مرد گفت : خودشه! کجا دیدیش؟کجا رفت؟

 

سعدی گفت: من ندیدمش!

 

مرد عصبانی شد و چوب رو کشید به بخت سعدی…حالا نزن کی بزن.

 

که اگه تو ندیدی پس از کجا نشونیاشو میدی؟؟؟!!!

.

.

.

.

سعدی گفت :

 

تو مسیرکه میومدم رد پاشو دیدم فهمیدم شتر از اینجا رد شده.

 

 دیدم یه طرف راه خار و خاشاکش خورده شده.پس شتره یه چشم داشته.

 

همونی که میدیده خورده.

 

یه جایی خاک کوبیده شده بودو از اوضاع معلوم بود شتر نشسته اونجا.

 

یه چیزایی هم رو زمین دو طرف جایی که شتر نشسته بود ریخته بود.

 

یه طرف پشه جمع شده بود رو اون چیزا یه طرف مگس.

 

معلوم بود که یه بار شتر سرکه بوده(پشه)یه بارش شیره(مگس).

 

همونجا ها رد پایی بود که معلوم بود مال یه زنه.

 

کمی اون طرفترش هم بله…،خانم رفع حاجت فرموده بودن.

وازاونجا که برای بلند شدن دستش روگذاشته بودروزمین فهمیدم سنگین بوده(مثلا باردار).

 

خب همین!

 

ولی برای این ماجرا بیخودی یه کتکی میخوره.

 

بعد یه شعری هم میگه برای این

 

و میگه :

 

سعدیا چند خوری چوب شتربانان را؟

 

ازت میپرسن شتر دیدی؟

 

ندیدی!

 

والسلام.

 

طولانی شد نه؟ببخشید دیگه.حسابی سر و تهش رو زدم...

 

در ضمن ممکنه این داستانهاهر جایی یه خورده متفاوت بیان شده باشه.

 

 ************

 

مطلب بعدی هفت خطه و جور کش.

 

 و دوتاش توی یه  داستان بیان میشه انشا الله.

 

فکر میکنید معناش چی باشه...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

 

در پناه خالق بی همتا...

 

+نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
بدون شرح!
 

 

هر کس زتو دورتر ز حق دورتر است

آن دل که غمت خرید پر نور تر است

بگذشته هزار و چهارصد سال ولی

هر سال محرم تو پر شورتر است

                                                        (سید مصطفی ظریفیان)

 

 

+نوشته شده در شنبه 22 دی1386ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
مثلها

 

 

 

 

سلام.

 

سلام بر پدر شعر نو...پدری که روزی مانند همین امروز دیگر نبود!

 

«آی آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید!

 

یک نفر در آب دارد می سپارد جان...»

 

 

استاد علی اسفندیاری (نیما یوشیج)

 

 

روحش شاد ،یادش گرامی.

 

 

«««««««««««««««««««««««««

 

 

واما بعد...

 

 

اولین ضرب المثل

 

« در اگرنتوان نشست »

 

حالا ببینیم از کجا پیداش شده:

 

یه روزی یه مردی با دوست قدیمیش مشغول صحبت بوده.

 

بهش میگه رفیق جان بیا کنار خونه من یه مکانی هست .

 

اگه اون جا زندگی کنی به ما هم نزدیکی.هر روز همدیگه رو میبینیم.

 

رفیقش گفت :حرفی نیست.بریم ببینیم.

 

منم دوست دارم کنار خونه شما خونه داشته باشم.

 

خلاصه دوتایی رفتن تا به خونه اون مرد رسیدن.

 

مرد خرابه کنار خونش رو نشون داد و گفت:

 

اگر اینجا خرابه نبود!

 

اگر سقف داشت !

 

اگر دیوار داشت!

 

اگر اتاق داشت!

 

اگر تمیز بود!

 

اگر...

 

و اگر...

 

دوستش با تعجب به اون نگاه کرد و ،

 

 

« گفت آری پهلوی یاران خوشست

 

لیک ای جان در اگر نتوان نشست!»

 

 

(مولوی)

 

چند تا جمله دیگه مینویسم.

 

برای پست بعد پیشنهاد بدید کدومو بگم:

 

 

۱- شتر دیدی ندیدی!

 

۲- نه هرکه سر بتراشد قلندری داند/ نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند!

یا ،( کار پاکان را قیاس از خود مگیر)

 

۳- هفت خط ! یا ،( جور کش)

 

۴- کار نیکو کردن از پر کردن است!

 

 

والسلام.

 

در پناه خالق صبر...

 

+نوشته شده در شنبه 15 دی1386ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
بدون شرح!

 

 

سلام

 

 

میخوام یه کاری کنم.البته با کمک و همراهی شما.

 

 

ما توی صحبتهامون از جملات و عباراتی استفاده میکنیم که بهشون میگیم ضرب المثل.

 

یا کلماتی که قتی از اون استفاده میکنیم با گفتن همون یه کلمه منظورمون رو میرسونیم.

 

واون کلمات یا ضرب المثلها از قدیم به جا موندن و یاد اور داستانی هستن.

 

خب .

 

 

میخوام بعضی از این داستانها رو بنویسم.

 

 

موافقید؟؟؟

 

 

شما هم اگه چیزی در این زمینه میدونید برام بنویسید.

 

اونایی که متوجه شدن لطف کنن پیشنهاد بدن.

 

متشکرم-ریحانه

 

 

 

 

 Flowers

 

 

 

و اما بعد...

 

 

غزل به گوش قلم قصه های تلخی گفت

 

که هست صد گره نا گشوده در کارم

 

چکید اشک قلم روی گونه دفتر

 

بخوان  بخوان که تو را شاعرانه می بارم

 

*

*

*

 

غزل نوشت که از انتظار لبریزم

 

غزل نوشت که از انتظار بیزارم

 

از این که ثانیه ها هی مرا قدم بزنند

 

از این که ثانیه ها را مدام بشمارم

 

 

نه این که بی تو غم روزگار آسان است!

 

نه این که باید از این عشق دست بردارم!

 

دلم گرفته از این آسمان بارانی

 

از این که جای تو دردست خویش غم دارم

 

کمی سکوت...دوباره نوشت از روزی

 

که دید چشم من او را هنوزتب دارم...

 

 

شکست بغض غزل،لحظه ازتپش افتاد

 

نوشت قافیه را این چنین : گ رف ت ارم !

 

 

غزل نوشت که مانند روزگار قدیم

 

دوباره دست اگر وری دست بگذارم-

 

هزار پاره قلبم به باد خواهد رفت

 

مگرکه کار دلم را به عشق بسپارم!

 

*

*

*

 

و بعد نقطه سر خط؛ که بعد از این باید-

 

که سر به شانه غمهای خویش بگذارم...

 

(ج . ن . گ - ریحانه)

 

+نوشته شده در سه شنبه 11 دی1386ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
برای آنکه دلم را به دست او دادم.

 

 

 

 

سلام مهربان!

 

 

وقتی بی بهانه مینویسم...بی بهانه؟

 

وقتی تو بهانه بودن میشوی...بهانه بودن؟

 

آه

 

تو خود خود بودن هستی.

 

دلم بهانه گیر نبودنهایت شده...

 

جاهای خالی را نقطه چین بگذار.

 

تو همه جا هستی...حتی در نقطه چینها.

 

 

»»»»»»»»»»»»»»

 

این شعررابه چشم تو تقدیم میکنم:

 

 

 

در فالهای تلخ شما بخت، بخت نیست

 

 

شیرین به انتظار تو مردن که سخت نیست!

 

 

دیدی خدا پرنده دل را نجات داد

 

 

وقتی شکست بال و پرش در مسیر باد

 

 

وقتی که خسته بود که تنها نشسته بود

 

 

وقتی دلش شبیه دل تو شکسته بود...

 

 

*

*

*

 

تو مثل یک درخت پر از سیب در بهشت

 

 

آرام دل سپرده به دستان سرنوشت

 

 

من بی توآن فرشتۀ درشهرخودغریب

 

 

در آرزوی بوسۀ دستان سرخ سیب...

 

 

یک شب خدا به چشم من و تو نگاه کرد

 

 

با یک نگاه! رابطه را رو به راه کرد

 

 

آن شب خدا به شانه ما بال می کشید

 

 

بر باممان پرنده اقبال می کشید

 

 

باخاکمان به دست خودش عشق می سرشت

 

 

هرچند بسته بود قضا ،باز/می نوشت

 

 

از قلب من به سینه تو راه می کشید

 

 

بین من وتو فاصله را  آه/ می کشید

 

 

از آههای سبز خدا زنده شد نسیم

 

 

پیچید در سکوت شب آوای یا/ کریم

 

 

وقتی نسیم دست تکان داد در دلم

 

 

سیبی ز شاخه های تو افتاد درد لم...

 

 

حوای دل به حضرت آدم سلام کن!

 

 

با یک سلام کار خودت را تمام کن

 

 

این انتهای هر چه غم توست «سیب» نیست!

 

 

این آشناست، دور اگر شد غریب نیست...

 

 

این سالهای سرد کجا بودی آشنا؟!



 

در روزگار درد کجابودی آشنا؟!

 

 

بالت شکسته است ؛!تو هم درد داشتی؟!

 

 

مانند من تو هم /قفسی سرد داشتی؟!

 

 

*

 

دیگر بس است خواب پریشان تمام شد

 

 

بخت چموش در دل این فال ،رام شد!

 

 

 

(ریحانه-ج.ن.گلستانی )

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 2 دی1386ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |