تبليغاتX
شاعران پروازی

شاعران پروازی

کاش لحظه ها تکرار دوباره با تو بودن بود
برای آنکه دلم را به دست او دادم...

 قابل نداره...

Manzare 01

 

 

پیچید کوچه بوی تو را در تمام من

 

پیداست حال...،قهوه برایم بیاورید

 

 

گفتی:« تمام میشود این روزها» عزیز!

 

پس بی خیال...، قهوه برایم بیاورید

 

 

در انتظار ماندم و خواب است بخت من

 

بی قیل وقال قهوه برایم بیاورید

 

فنجان...وچشم تو به لبم خیره مانده بود

 

آشفته حال...،قهوه برایم بیاورید

 

بغضی غلیظ دردل فنجان شکست خورد-

 

عشقی محال...، قهوه برایم بیاورید

 

از زهر خنده های تو پیداست مهربان!

 

تلخ است فال...،قهوه برایم بیاورید

 

 

(ریحانه)

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 30 فروردین1386ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |

دل در میان فاصله ها پیر میشود

 
جایی بهار بسته به زنجیر میشود


دلشوره ای میاید و با یاد چشم تو

در فصل سبز آینه تفسیر می شود


دلشوره ای که  ازغم ازدست دادنت

در دل هزار مرتبه تکثیر می شود


خوابی که تکه تکه و معیوب دیده ام

امروز در نگاه تو تعبیر می شود


چشمی که  با خیال توازخواب میرود

یک دل که با زدر غل وزنجیر میشود


حالا بگو  زعشق که فردا مجال نیست

کابوس مرگ میرسد و دیر می شود...

(ریحانه)

هر چند واقعا وقتی مرگ برسه تازه شروع عشقه.

پس سلام بر آغاز پایانها.

 

+نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین1386ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام...!

 

شب یلدابدون پایان نیست

 

 

 

 

 

میتوانی ازآن طلوع کنی

 

 

 

            (؟)             

     

     

  اگه گفتید این یعنی چی؟  

 

+نوشته شده در دوشنبه 27 فروردین1386ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
برای آنکه دلم را به دست او دادم...

 

شبی نشستم وخودراغزل غزل خواندم

 

هـنوز خـاطره ها را نبـرده ام از یـاد

 

 

هـنـوز زخــمی تیـر فـریب صـیـا د م

 

ببیـن! اسیرتوام، آه...هر چه بادا باد!

 

 

ســلام.تازه رسـیدی، نگو خداحافـظ!

 

تـمام زنـدگیم...! از وداع تو فــریا د

 

 

توپشت پنجره ماندی مراوپرزدعشق

 

کسی که برد مرا دست راتکان میداد

 

 

یکی شـبیه خودم هی مرا بغل میکرد

 

کسی که زندگیش راسپرده بود به باد

 

 

غزل!...به آخرخط میرسم؛مرادریاب

 

فقط به دست توازعشق می شوم آزاد

 

 

(ریحانه)

+نوشته شده در شنبه 25 فروردین1386ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
× اندیشه متفکران جهان×

 

**امروز چند تا جمله از متفکران بزرگ رو براتون

 

مینویسم. حتما نباید که همش نوشته های من رو بخونید. 

* * *

**اغلب افراد به منزله جواهر و سنگهای قیمتی هستند

 

که هنوز تراش نیافته اند.

 

(جک لندن)

 

* * *

 

**اگر هرروز راه را عوض کنیم هرگز به مقصد نمیرسم.

 

(گورکی)

 

* * *

 

**اگر فریاد بزنید میشنوید!آهسته بگویید ؛گوش می دهند.

 

 (پل ریتو)

 

* * *

**بگذار مخاطب فکر کند فکری که تو به اوتلقین کرده ای از خود اوست.

 

(دیل کانگی)

 

* * *

 

**هنگامی که مصمم به عملی شدید باید درهای تردید رامسدود کنید.

  

(نیچه)

 

* * *

 

**هر گاه سخن زیاد باشد معنا در آن کم است.

 

(؟)

 

* * *

 

**بااین حساب برای امروزکافیه.

 

در پناه خالق مهربونی...

 

خدانگهدار.

+نوشته شده در جمعه 24 فروردین1386ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
مراقب باش!
مراقب افکارت باش که رفتارت مي شود

مراقب رفتارت باش که عادتت مي شود

 

 مراقب عادتت باش که شخصيتت مي شود

مراقب شخصيتت باش که سرنوشتت مي شود

                                                                              (؟)

+نوشته شده در پنجشنبه 23 فروردین1386ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
این هم یه لبخند...هر چند کوچولو!

 

ازنفس افتاد زنگ درولی دروانشد

 

قامت مردانه اش ازپشت درپیدانشد

 

 

باسماجت ایستادم هی زدم مشت و لگد

 

در شکست آنقدر کوبیدم! ولیکن وا نشد

 

 

یک نفرردشدجلورفتم بپرسم اوکجاست؟

 

تا بگویم که گرفتارش شدم... اما نشد

 

 

گیج وگنگ ومات ماندم پشت دردرانتظار

 

خواستم دعواکنم بااین دل شیدا... نشد

 

 

پشت درخوابیدم ودرخواب دیدم آمده

 

پیش رفتم تابگویم که بمان اینجا!...نشد

 

 

عشوه آوردم که شاید عاشق رویم شود

 

نازکردم تاخوشش آید کمی ازما... نشد

 

 

گفتم :ای آقا! چرا با ما لجاجت می کنی؟

 

گفت :بینی بزرگت در دل ما جا نشد!!!

 

                                         

 

                     (ریحانه)

+نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین1386ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
چه می شودکه توراهم خدا به ما بدهد؟

غزل زبانه کشید از قلم ودفتر سوخت

 

به غم رسید، دل لاله های پرپر سوخت

 

 

پرنده پر زد و یادش نمی رود از یاد

 

که تار و پود دلم را پرنده دادبه باد

 

 

ردیف مثنویم پاره پاره از درد است

 

وبرگ برگ غزلهای تشنه ام زرداست

 

 

دوباره روز سیاهی بدون تو سر شد

 

غروب، شیشه چشمان دل مشجر شد

 

 

نگاه پنجره خشکید از ترددهیچ

 

به دست و پای سپیده، شب سیاه! مپیچ

 

 

من ازسکوت شب بی ستاره آمده ام

 

هزار مرتبه رفتم،دوباره آمده ام

 

 

تمام فاصله ها را پی تو می گردم

 

دلی شکسته وغمگین برایت آوردم

 

 

سراغ داری از این دل شکسته ترآقا!؟

 

از این نگاه پرازاشک خسته تر آقا!؟

 

 

تراست شعر من ازگریه های بی پایان

 

بس است حرف جدایی بیا؛بیاوبمان

 

 

چقدر صبر بگوکی تومیرسی ازراه؟

 

طلوع می کنی از قلب جمعه های سیاه

 

 

کدام جمعه خوشبخت روز اعجاز است؟

 

بپر پرنده عاشق که وقت پرواز است

 

 

من ایستاده ام اینک به انتظار شما

 

و دست ملتمسم رو به آسمان دعا

 

 

چه می شودکه توراهم خدا به ما بدهد؟

 

خدا کند دلمان را خدا شفا بدهد

 

 

غروب حاجت چشمم روا شود ،آمین!

 

تو بازگردی و دردم دوا شود،آمین!

 

 

(ریحانه)

+نوشته شده در جمعه 17 فروردین1386ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
*~*~*~*~*~*اللهم عجل لولیک الفرج*~*~*~*~*~*

 

سلام. دوستان خوبم.میخوام براتون یه داستان خوب تعریف کنم.

 امشب موقع نماز حرم بودم. بارون گرفت.

دلم پر کشیدو رفت همراه کبوترای حرم تا روی گنبد طلا تا آسمون مهربون خدا.

بعد از نماز نقاره ها شروع کردن به نواختن.وای واقعا زیبا بود.

نمیدونستم چه کار کنم.

 همه داشتن با همراهشون تماس می گرفتن به اقوام و دوستان.

 یاد سال تحویل افتادم.حول حالنا ...یا مقلب القلوب... خدایا...چی بگم.

حالا درست موقعی که نقاره ها میزنن... وقتی که دعاها مستجاب میشه...

توی حرم امام رضا...

برای همه شما دعا کردم. همه همه همه همه...بدون استثناء.

 بعضیها انگار همون جا بودن. بعضیها خودشون برای خودشون دعا می کردن.

و بعضیها...خلاصه همتون بودید. خیلی شب خوبی بود...

نمیگم جاتون خالی چون اینجا بودید.

وقتی رفتم آروم بودم اما دلتنگ.. وقتی داشتم بر میگشتم ....

یاد یه شعر افتادم!

 

 نقاره ها زدند...مریضی شفا گرفت !!!

 

منم شفامو گرفتم........

                                                        

                                                      (ریحانه)    

+نوشته شده در پنجشنبه 16 فروردین1386ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
*این شعر را به چشم تو تقدیم میکنم*

 

 

*این شعر را به چشم تو تقدیم میکنم*

 

 

بگودوباره به چشـمم نگاه خواهی کرد

 

 

و روزگاردلم راسیاه خواهی کرد

 

 

نگوجداشوم ازتونگوکه خواهم سوخت

 

 

نگو، که هستی دل راتباه خواهی کرد

 

 

به شوق آمدنت ...نه!نگو نمی آیی

 

 

که سهم چشم مرااشک وآه خواهی کرد

 

 

نگو که ماندن من درکنار توسخت است

 

 

نگو که قلب مرا بی پناه خواهی کرد

 

 

سفـر شکست دلم راو خوب می دانم

 

 

تومیرسی ومرا روبه راه خواهی کرد

 

 

مَـ  من کنار تـُ  تو...!وای از نـگاه تـُ  تو

 

 

 تو روزگار دلم را سیاه خواهی کرد

 

  

به چشمهای تو تقـدیم می کنم دل را

 

 

بگو!دوباره به چشمم نگاه خواهی کرد؟؟؟

 

 

 

سلام. این اولین شعر من تو سال هشتاد وششه البته تک

 

 بیت اولش مال سال 85 بود.امیدوارم بعد از حدود 2-3 سال

 

دوری از قلم موفق شده باشم از پسش بر بیام.البته فقط تو

 

 نوشتن شعر کم کار شدم.

 

در ضمن یک مورد ایراد داره که خودم مینویسم.

 

البته به خواست خودم این طور نوشتم چون زبان شعر رو

 

 قدیمی کرده بود.اون هم نوشتن (نگو) به جای (مگو) .

 

خب اولی بهتره هر چند ایراد داشته باشه.

 

 

(ریحانه بهار86)

+نوشته شده در چهارشنبه 15 فروردین1386ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
دلم برای تو تنگ است،وقت آمدن است

غریب خسته بگوزیرلب چه میخوانی

 

تویی که مثل دو چشمم اسیر بارانی

 

تویی که مثل غزلهای عاشقانه من

 

پر از شکایت و اندوه و دردهجرانی

 

و مثل گیسوی من در شبی که باد آمد

 

همان شب گل وعشق ومی وغزلخوانی

 

همان شبی که تو را دیدمت نخستین بار

 

همان شبی که شدی عاشقم ، پریشانی

 

بگو چگونه تو را خسته کرد از من غم

 

برای چیست که از من چنین گریزانی

 

کدام باد مخا لف وزید در قلبت

 

که حال وروزدل تو شده است توفانی

 

تو آمدی پر ازاحساس و عشق با لبخند

 

که در دلم گل امید و مهر بنشانی

 

نگفته بودی از اول که رفتنی هستی

 

که در کنار من خسته دل نمی مانی

 

پریدی از لب بام دلم چه ساده وسهل

 

چقد رزودرمیدی! چه سست پیمانی!

 

* * 

غم عزیز فقط تو برای من ماندی

 

ببین که داغ تودارم به روی پیشانی

 

فقط تویی که کنار دل شکسته من

 

تمام عمر، برای همیشه می مانی

 

(ریحانه)

+نوشته شده در دوشنبه 13 فروردین1386ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
برای آنکه دلم را به دست او دادم...

 آمدی با تاب گیسو تا که بی تابم کنی

 

 زلف بر یکسو زدی تا غرق مهتابم کنی

 

 آتش از برق نگاهت ریختی بر جان من

 

 خواستی تا در میان شعله ها آبم کنی

 

 رفتی ازپیشم که دورازچشم خودتانیمشب

 

 با نوای لای لای گریه ها خوابم کنی

                                              

                                                 (سهیلی)

+نوشته شده در شنبه 11 فروردین1386ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
الهی سینه ای ده اتش افروز...در آن سینه دلی وان دل همه سوز

 

                                             

 

خدایا !کمکم کن تا در سخت ترین روزهای زندگی

 

 شیرین ترین خاطراتم پناه قلب درد دیده ام باشد.

 

 و شیرینی لبخندهای رویایی التیام بخش زخمهای کهنه ام....

 

خدایا! تنهایم مگذار ...تنهایم مگذار

 

باشد که به یاری توازاین گسلهای مدام درلرزه نیزبه سلامت بگذرم.

 

خدایا !دستهایم را بگیر که تنها نمانم.

 

خدای مهربانیها !تواناییم رو به کاهش است و عطشم رو به افزایش ..

 

خداوندا ! نه آتش اشتیاقم  را خاموشیست ونه اندوه فراقم را فراموشی

 

با دل سوخته و عشق چونان آتش افروخته

 

با روی زرد و سینه لبریز دردو دستهای لرزان سرد

 

پروردگارا!بااین بی تابی بی نهایت واین دردجانسوزبه غایت چه کنم

 

***

***

***

 

الهی! روحم آواره است و قلبم پاره پاره

 

درهای رنج ازهرسوبه رویم بازاست وبه نگاه مهربان توام نیاز

 

خدایا !این آتش را افروخته تر کن و این دل را سوخته تر

 

طیش بیتابی واشتیاق را به عیش پایان روزگارفراق منتهی گردان.

 

خدایا! اندوهم را پایانی نیست.

 

و بی همراهی معشوق، راه نا همواراست ورسیدن به مقصددشوار

 

از تو می خواهم ،آنچه را غیر از تو از انجامش نا توانند

 

و با تو می گویم ،آنچه راغیراز تو به شنیدنش نامحرمانند

 

فردا برای رسیدن دیر است...

 

امروز باید کوشید، که عشق در سینه امیر است...!

 

فریاد ،فریاد ،از عمر کوتاه و آرزوی بلند...!

 

 

                                         (ریحانه)

+نوشته شده در سه شنبه 7 فروردین1386ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
با اجازه نویسنده.

پیشانی ام را  بوسه زد در خواب هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که احساس می کردم
در سینه ام پر می زند شب ها پرستویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم مادرم می گفت
از شانه ام هر روز می چیده ست شب بویی

نام تو را می کند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی



بیچاره آهویی که صید پنجه شیری ست

بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی


اکنون زتو با نا امیدی چشم می پوشم
اکنون زمن با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راست گو باشد!
من مایه رنج تو هستم ...راست می گویی


(فاضل نظری.گریه های امپراتور)

 

+نوشته شده در سه شنبه 7 فروردین1386ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |

تویی که تکیه نمودی به تیشه فرهاد!

دل شکسته ما را دگر مبر ازیاد

اگر چه عشق جوابی به غیر درد نداد

بیا که دل به تو دادیم هرچه بادا باد!

(ریحانه)

+نوشته شده در دوشنبه 6 فروردین1386ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام...!
سلام

سال نو مبارک

از همه دوستانی که توی این مدت به من سر زدن ممنونم.

 من با اجازه رفته بودم شمال...مسافرت.

   جای همه خالی، خیلی عالی بود.

 برای همه شما دعا کردم پیش امام رضا .

برای همه مهربونهایی که من رو فراموش نکردن. وتوی

 این مدت مدام احوالم رو پرسیدن.

خیلی خوبید.

همه شما فرشته های مهربون خدا هستید.

خدا خیلی مهربونه ...دوسش دارم.

خدایا !خیلی دوست دارم.

دوست دارم بهترینم.

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 4 فروردین1386ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |