دیگر اهمیت ندارد بوی پاییز
دیگر اهمیت ندارد برگریزان
حتی نگاهت هم برایم کهنگی داشت
مثل قوافی غزل :یاران ،بهاران!
من خوب یادم هست تو یادت می آید؟
روزی تو را دیدم میان باد باران
روز ی که دل بستم به تو با عشق و امید
وقتی که بودم خسته و زار پریشان
یادت می آید آخرین دیدارمان را؟
گفتی به من که بیش از این ما را مرنجان
گفتی اهمیت ندارد اشکهایت
ابر نگاه عاشقت را هی نباران!
گفتی دلت مال یکی از بهترینهاست
دیدی شکستی عهدو پیمان را چه آسان
*
*
آنروزها دلتنگ بودم،خسته بودم
آشفته و تنها و سر گردان و حیران
من فکر می کردم که تو یک تکیه گاهی
عشق تو قلب خسته را میداد سامان
آنقدر در تو گم شدم بویی نبردم
از این که مال دیگرانی، بی وفا جان!
از این که دیگر عاشقی معنا ندارد
معنا ندارد بین مردم عهد و پیمان
*
*
عاشق نبودی، هیچ تقصیری نداری
کوتاهی از من بوده، این ناخوانده مهمان!
مثل همان روزی که در قلبم نشستی
در هفتم آبان میان باد و باران
تو رفتی از قلبم شبی که باد آمد
تو رفتی از قلبم شبی همراه توفان
(ریحانه)بهار1383
(تا کوچیکیم ما با دست و پامون بازی میکنیم.
همین که بزرگ میشیم.............).
(با اجازه گوینده)
با سیب چیدن از من وتو کم نمی شود
گندم نخورده هیچ کس آدم نمی شود
آری گنا ه کار جهانم همین و بس
هم می شود که توبه کنم هم نمی شود
نشکن به راحتی دل ما را ،به راحتی
اسباب عیش و نوش فراهم نمی شود
می خواستم بگویم از اول که من ....مَ...من
من دوستت ــ ....چگونه بگویم نمی شود
:
:
حالا برو !برو و به ارباب خود بگو
من پیش هیچ کس کمرم خم نمی شود
( محمد سعید شاد)
نه اینکه درست بوده هر چه کردم
نه دو بشود حرفم اگر ،نامردم
سخت است بگویید که این راه خطاست؟
باشد بروید،من که بر میگردم
(رضوان)
سه غم آمد به جان من به یکبار
اسیری وغریبی و غم یار
اسیری وغریبی چاره داره
غم یار و
غم یار و
غم یار
اسم این گل پرنده بهشته.................دیگه حرفی ندارم.
دو ابروی خویش را به هم پیوستیم
به گوشه کیف توله خرسی بستیم
تا این نکنیم ما و تا آن نکنیم
احساس نمی کنند ما هم هستیم
( رضوان)
که حریر است, نازک پاره شدن
به آسمان محبتت , نردبانی پهن کردم
به بلندای زمان
و لحظه ها را , پله ها را
بالا وگاه افسوس , پایین میروم
و هنوز , نرسیده به ابر استراحتگاهت
مملو از آرامشم))
سلام دوست خوب و با احساسم
عزیزم این مطلب بسیار زیبا یی که برام نوشتی رو نوشتم
تو وب خودت تا بدونی فراموشت نکردم.
نه دوست داشتنی تر از اونی هستی که با فاصله از یاد بری.
من به این که میگن از دل برود هر انچه از دیده رود اعتقادی ندارم.
دوست دارم عزیزم.ممنون که به من سر زدی.
موفق و شاد باشی به لطف خدا.
من نگویم که بهاری که گذشت آید باز*
روز گای که به سرآمده آغاز شود*
روزگار دگری هست و بهاران دگر*
شاد بودن هنر است*
شاد کردن هنری والاتر*
لیک هرگز نپسندیم به خویش*
که چویک شکلک بی جان شب و روز*
بی خبر از همه خندان باشیم*
بی غمی عیب بزرگی است که دور از ما با د*
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست*
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود*
صحنه پیوسته به جاست*
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد*
****************************************
ومن اطمینان دارم که همین نزدیکیها
نغمه های به یاد ماندنیی هست
که برای شنیدنش
فقط باید چشمهایت را خوب باز کنی!!!!!
بله تعجب نکن
چشمهایت را باز کن...
می بینی و می شنوی.
درپناه حق...
* * *
بغض از غم یاردرگلو سخت شکست
غم آمد وهمچو کوه درسینه نشست
گویند که ما خوشیم وبس اما کو ؟ ؟
آو از دهل شنیدن از دو ر خو شست
(ریحانه)
جدی نگیرید . من الان خیلی هم خوشم.به لطف خدا هیچ غمی در کار نیست.
الحمدلله رب العالمین
دریاست انتهای مسیری که میرویم
(ریحانه)
آره دیگه حال درست و حسابی ندارم .
برای همین یه شعر کوتاه مینویسم.
آهسته به پیش آمد او تا مردم
با واهمه پرسید :خدا !یا مردم؟
گفتند که ساخته خدا مردم را
یک طایفه گفتند :خدا را مردم!
(رضوان)
و یه تک بیت از خودم.
اینجا هوا سرد است سرد سرد اما
با تو تمام لحظه هایم آفتابیست
(ریحانه)
می گویند :«زمین گرد است »
مثل مدارها
مثل سیاهی چشمانت
مثل راهمان که هر چه دورتر برویم نردیکتر می شویم
مثل...مدار...مدار...حلقه های بزرگ و کوچک !
آرام آرم زنجیرمان میکنند.
مثل حلقه های زنجیر
می گویند :«آسمان بزرگ است.....» مثل دل تو
می گویند:« شب زیباست ...» مثل تو
می گویند:....
از جاذبه میگویند.
تو تنها جاذبه زمین هستی !!!!!!!!
سیبها ........نه !!!
سیبها به خاطر تو نمی افتند.
این فرشته ها هستند که از آسمان به زمین هجوم آوردند.
و خدا آمده تا تماشایت کند.
خدا تو را با دستهای خودش ساخته...چشمهایت راودستهایت راو...
وزیباترین عضوت!قلبت را خدا با دست خودش ساخت.
خدا اشتباه نمی کند.
ببین ...موزون.زیبا.دلربا..آه..مدار ها تو را دور می زنند ، نه زمین را!
فرشته ها از هیجان حضور تو به مرز جنون رسیده اند.
برای تصاحب تو! در آسمان انتفاضه بر پا شده!
شهاب پشت شهاب
تیر
تیر
تیر
مرداد
شهریور
مهر
مهر
آه این چه مهری است از تو در دل آسمان و زمین.
زمین فقط سیبها را جذب میکند.
اما تو فرشته ها را....
خدای سیبها هم مجذوب توست.
شهاب سنگها گاهی راه را اشتباه می رفتند و به تو بر می خوردند.
قلب مهربانت آهسته آهسته پژ مرد
چشمهایت را بستی
خسته شدی از جنگ فرشته ها.
برای داشتن تو مبارزه لازم نیست.
........
....................
........
جنگها بر سر تو هنوز ادامه دارد.
گاهی فرشته ها فقط میجنگند ونمیدانند برسر چه!
تو فراموش شدی
هستی و نیستی.
فرشته ها اشتباه کردند...وخدا همچنان آرام تماشایت میکند.
هنوز دسته دسته فرشته ها را جذب میکنی.
انتفاضه
شهاب پشت شهاب
....
تقصیر تو نیست نازنین.
جاذبه ات ناخواسته است.
برای داشتن تو
مبارزه
لازم
نیست.
(ریحانه)
عشق است و آتش و خون
داغ است و درد دوری
کی می توان نگفتن ؟
کی میتوان صبوری
کی میتوان صبوری؟
کی میتوان صبوری؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وقتی که نگاهم به نگاهت خیره میشه
دوست دارم زمان بایسته واسۀ همیشه
چشمامون رو ببندیم و بریم تا ته رؤیا
اونجایی که هیچ وقت گلی پژمرده نمیشه
هر چی غم داری از دل نازکت بگیرم
اگه اشک از چشات جاری بشه برات بمیرم
سر رو شونه هام بذاری و برات بخونم
یاد تو و عشق تو بشه ورد زبونم
مهربونم.......
آرزو بی تو محاله
لحظه ها بی تو سؤاله
بی تو مقصد خیلی دوره
راه عشقم بی عبوره
من نمیخوام تو خیالم
بگمت عاشقت هستم
دوست دارم که راستی راستی
حس کنم تو رو تو دستم
مهربونم......
![]()
![]()
![]()
عاشقی رو دوست دارم با تمام بی قراریش
من میخوام اشک رو بفهمم وقتی از چشام میریزه
تنهایی گر چه کشنده است ، واسه من خیلی عزیزه
تو کتاب نوشته عاشق خیلی تنها خیلی خسته است
جای بارون بهاری روی چترای شکسته است!
اما من میگم یه عاشق همه دنیا رو داره
همه چترا رو باید بست
وقتی آسمون میباره
*******************
یه بد بختیه که شاید شما هم دچارش شده باشید.![]()
حالاهمش نه یه کمیش چرا.![]()
«ببخشید خانم ،ساعت چنده؟ » ![]()
اوووف ،این دفعه هزارمش بود که میپرسید.دلم میخواست دو دستی بکوبم
توی مغزش.با هیکل گنده اش لنگر انداخته بود روی من و هر چند دقیقه
یک بار ساعت میپرسید.قصد کرده بودم اینبار که پرسید ساعت چنده ؟
بگم شستم رو بنده! چقدر مسخره…آخه توی این هوای گرم کی حوصله
شوخی داره.اون هم با یه زن چاق که اونقدر سیر خورده که تا مغز
استخونش بوی سیر میده.![]()
روی نیمکت ایستگاه جای سوزن انداختن نبود. حدوداً سه ربع بود منتظر
بودیم و ایستگاه از آدمهای رنگ و وارنگ پر شده بود. من عینک آفتابی
به چشم داشتم و خوب دور و ورم رو نمیدیدم .یه آقا پسر بانمک اومد
جلوم وایساد و گفت :«خانم!آفتاب بدم خدمتتون
؟»تحویلش نگرفتم.وقتی
ازم فاصه گرفت ،عینکم رو برداشتم .ظاهراًتوی مدتی که توی ایستگاه
نشسته بودیم غروب شده بود و پسره راست میگفت حیوونی.![]()
توی حال خودم بودم که یه چیزی مثل دسته بیل فرو شد توی پهلوم!باز
همون خانم چاق با همون سوا ل خسته کننده …«خانم!!!!ساعت…یه
ربع به هشته….خب؟»
جمعیت منتظران یه هو مثل سیل به سمت خیابون سرازیر شدن.اتوبوس
بالاخره اومدو با صدای جیغی توی ایستگاه ترمز
کرد.اااااااااااااایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی قرچ.
راننده مثل گنجشک ازپشت فرمون پرید توی پله ها و داد زد «اوّل
بلیط!!!!!!!!!!!»اتوبوس مثل آکواریوم بود.مردم نمیتونستن جم بخورن.با
هر فلاکتی بود بعد از کلی جنگ و جهاد خودم رو به پله ها رسوندم.
که خانم چاق دوباره آرنجش رو مثل دسته بیل گذاشت توی پهلوم وبا تمام
نیروی خدا دادیش فشار داد.
من بعداز حدود یک ساعت انتظاربه هیچ قیمتی حاضر نبودم اتوبوس رو
از دست بدم.یا مرده یا زنده…بالا خره باید سوار بشم.
یه خانم تی تیش مامانی در حالیکه دماغش رو محکم گرفته بود برای خانم
چاق پشت چشمی نازک کرد و گفت:«آهسته تر ،له شدم»….خانم چاق
بدون فوت وقت و بلافاصله با لحن تمسخر آمیزی گفت:«میگی گلابیِِِهِ که
لهِ بِره.واز اویَک موشت اوستوغون له رِ فتنش چیه دگه؟»بعد هم رو کرد
به خانم تی تیش مامانی و گفت :«اگه خیلی مترسی آب لومبو بری از
پینجیره برو.»بعد هم رو کرد به من و گفت:«وولاّ...» و خودش رو توی
یه چشم به هم زدن از میله پله ها آویزون کرد و کشید بالاو
……..آآآآآآآآآآآآآآآآآآ همه اینا طی چند لحظه کشمکش اتفاق افتاد.بالا خره
وارد اتوبوس شدم.و یه نفس عمیق کشیدم که ناگهان خانم چاق خمیازۀ
کشداری کشید و نفسش روو صاف هدایت کرد توی صورتم
.بوی سیر
تمام سلولهای مغزم رو اشغال کرد. دلم میخواست خودم و از پنجره پرت
کنم بیرون.هنوز حالم سر جانیومده بود که اتوبوس توی ایستگاه بعد ترمز
کرد.و یه عده به لطف خدا پیاده شدن.و یه عده با جدال و سر و صدای
زیاد در حا ل سوار شدن بودن.چند تا صندلی خالی شده بود و من روی
یکیش نشستم و از بخت بدم خانم چاق اومد کنارم و از همون بالا خودش
رو شالاپ…ول کرد روی صندلی
.تا اومدم بجنبم یه خانم قد بلند که یه
بچۀ کوچولورو مثل بغچه زده بود زیر بغلش و یه سطل ماست هم توی
دست دیگه اش بود سوار شد ومظلومانه نگاهم کرد و گفت :«همی بیچه ر
(بچه رو) بیگیر»بعد هم بدون اینکه منتظر موافقت یا مخالفت من بشه بچه
رو مثل سیب زمینی انداخت توی بغلم و ادامه داد:«هلاک رفتم اوغزر
(اونقدر) ویستادم .ای خیر نیدیده یَم که یک بند جغ(جیغ) مزنه
(میزنه).نیگبد (همون نکبت خودمون)وقتی دست مزره(میذاره) رو تنبکش
(تنبک=یکی از الات موسیقی) دگه ول نمده که نمده که نمده.وی(وای)
خفه رو تا خفت نکردم.»من هیچی نگفتم و تن به قضا دادم.بچه رو بغل
کردم . خانم قد بلند یعنی مادر بچه به من گفت :«خیر بیبینی دختر جان
بیزر سر شانت بکوب تو کمرش تا آرغ –اَه-بزنه
. همالا (همین حالا)
شیر خورده.مترسٌم دیلش(دلش) درد بیگیره.»با حالت تهوع و از روی
ناچاری بچه رو گذاشتم روی شونم و با دست آروم آروم میزدم به پشتش
که یه دفعه چنان جیغی زد که نزدیک بود پرده گوشم پاره بشه.داشتم با
موقعیت کنار می اومدم.نیم ساعتی بود که سوار اتوبوس شده بودیم و راه
هنوز نصفه هم نشده بود.![]()
(ادامه داستان رو حدث بزنید.)![]()
(پس بخونید.)![]()
اگه سینه خیز رفته بودم تا حالا حتماً رسیده بودم.بچه همین طور توی بغلم
جیغ میزد. زنها که توی این مدت با هم حسابی دوست!شده بودن شروع
کردن به آسمون ریسمون بافتن و بلف زدن وخالی بستن.از میون مردها
یه نفر تند تند میگفت :«جمال علی جمال محمد صلوات…»قول میدم اگه
یه نفر که سیر هم خورده باشه کنارش نشسته بود به یه صلوات اکتفا
میکرد. نخیر…رسید به راننده و کلاج و دنده و من شرمنده و…اوف …
اینا رو کی سروده ؟که بگم خدا
…بله، جمال همه چی صلوات
فرستادیم.البته در جوار خانم چاق.خلاصه از هر سری یه صدایی در می
اومد.جیغ بچه کلافم کرده بودولی مادره خیالش نبود.فقط گاه گاه
میگفت :«جونم مرگ لنگۀ بابای نه نه مرده شه وقتی شروع به وق زدن
مکنه دگه ول کن معامله نیست.»
خانم چاق هم هی ساعت میپرسیدو خمیازه میکشید.از زندگی بیزارشده
بودم.توی ایستگاه بعد یه پسر بچه وار شد.و به مسافرا گیر داد که آدامس
بخرن.خانم چاق چشماشو انداخت پشت دماغش. منم گوشم رو زدم به
کری.![]()
از صدای ونگ ونگ بچه گوشم سوت میکشید.پسره برای این که چهراش
مظلوم تر جلوه بده گردنش رو کج کرده بودو چشاشو ریز میکرد و پاش
رومیپیچوند تاوانمود کنه چلاقه
.اما از شما چه پنهون از منم سالمتر
بود.همونطوری که زیاد دور از ذهن هم نبود هیچ کس آدامس نخرید.از
بین آقایون یه گلوله نمک زد زیر آواز وشروع کرد بیوفایی خوندن.پسر
بچه که نا امید شده بود پخش کرد وسط اتوبوس و شروع کرد به زدن
خودش وهی میگفت:« خب وقتی نمخرن مجبورم برم دزدی بعد مگن
برچی میری دزدی؟»خلاصه اونقدر خودش رو زد و زد وزد و اوسنه
خوند تا دل مردم به رحم اومد و چند نفری آدامس خریدن .ولی پسره ول
کن نبود که نبود ،خیلی تو نقشش فرو رفته بود و کاملا حس گرفته بود .
مطمئنم به درد بازی تو فیلمهای هالیوودی میخورد.![]()
یه دفعه راننده پاش روکوبید روی ترمز وسطل ماست خانم قد بلنددربست
چپه شد روی سر خانم چاق.در حالی که نمی تونستم جلوی خندمو بگیرم
توی دلم گفتم :«بفرمایید ماست و موسیر
!!»خانم قد بلند گفت:«بیا ،ایم
از شامس (شانس)مایه دگه. کارد بخوره شکم ای مرتیکه ،هوس ماست
محلّیش نکنه.» انگار نه انگار ،عین خیالش نبود که فاتحه هیکل اون بنده
خدا رو خونده.فقط هی میزد پشت دستش واز پول ماستش میگفت.خانم
چاق که انگار تازه به هوش اومده بود ،دور دهنش رو لیسید و شروع کرد
به بد و بیراه گفتن و نفس معطرش توی فضا پخش شد.این شد که قائله
پسر چپر چلاق ختم شد.همه پچ پچ می کردن و میخندیدن.وای !نمیدونم
اتوبوس بود یا دارالمجانین..بالاخره به ایستگاه مورد نظرمن رسید.زن قد
بلند با اکراه بچه شو از من گرفت و نشست جای من…آه…خانم چاق هم
بلند شد که پیاده بشه.هنوز پیاده نشده بودم که خانم قد بلند با تمام قوا جیغ
کشید و گفت :«اِلاهٌم(الهی) ذلیل بری ایشالان(ان شاءالله). نیگبد اگه
لاحاف کورسیم زیرش بشه واز نم مزنه.خاک تو سر او بابات با تو که
بچه شی........!!!!!!!!!!!!»چشامو بستم و دستم روبا احتیاط به لباسم
کشیدم....گرم بود و مرطوب
.دیگه داشت حالم به هم میخورد.اومدم پا مو
بذارم روی پله که خانم چاق پیش دستی کرد و خودش رو انداخت
جلو،ولی تعادلش رو از دست داد و مثل یه کیسه برنج هشتصد کیلویی!
نقش بر زمین شد.چشام سیاهی میرفت.بدو بدو رفتم و خودم رو به خونه
که همون نزدیکی های ایستگاه بود رسوندم و دست کردم تو کیفم کلیدم رو
در بیارم،دیدم کیف پولم نیست! ![]()
حقوق این ماه و ماه پیش واضافه کاری و غیره و ذلک همه رفته
بود.....دیگه نفهمیدم چی شد.وقتی به هوش اومدم توی بیمارستان بودم.به
اطرافم نگاه کردم یه نفر با صدای کری پرسید:«ساعت چنده؟»
رو مو برگردوندم ...وای خدای من
! این چه شانسیه؟
خانم چاق بود با سر و صورت زخمی و دست شکسته که رو تخت بغلی
خوابیده بود!!!!!!!!!!!!!!!![]()
LJLJ( ریحانه)
بگذار خدا رنگت کند و رنگی که... از بین برودتا رنگ خدایی آشکار شود.
آفتاب که زد رنگهای قلابی می پرد.
(بردبار)
رستم به دو صد خروش برمیگردد
هر آدم سالمی که پیشت آمد
بی بینی و حلق و گوش برمیگردد
(رضوان)
شیرین شوی اگرکه توفرهادمیشوم
با چشمهای سبزتوسرسبزوروشنم
با عطر دل نشین تو آباد می شوم
با درد در درون تو پر دردم و ملول
با واژه های شاد تو دلشاد میشوم
با خواندن کلام تو مثل نسیم صبح
نرم و رها ز هر غمی آزاد می شوم
ای نازنین غزل! که به ذوقم نشسته ای
روزی برای گفتنت استادمی شوم
(من درسرایش توهم استاد میشوم)
(ریحانه)


