لیک از دلم محبت هرگز ندیده بودم
گفتی که من مجیدم ستارو هو حمیدم
من ظلمت و سیاهی هر دم ندیده بودم
پیری بگفت نور است نوری درون نور است
ای کاش در ره تو تنها خزیده بودم
پیری دگر بگفتا رحمن و او رحیم است
رحمی به ما بفرما دیشب رمیده بودم
گفتی بیا "تائب"تا کام دل بیابی
"دانستمی گر این سان با سر دویده بودم"
بردبار-1383
این را همه پرندگان میدانند
![]()
ما چون دو دریچه رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه بهشت اما آه
بیش از شب و روز تیر ودی کوتاه
....
اکنون دل من شکسته وخسته است
زیرا یکی از دریچه ها بسته است
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد
(اخوان ثالث)
آن دل که غمت خرید پر نور تر است
بگذشته هزار و چهارصد سال ولی
هر سال محرم تو پر شورتر است
(سید مصطفی ظریفیان)
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
کنار آشنایی تو آشیانه میکنم
فضای آشیانه را پراز ترانه میکنم
کسی سوال میکند به خاطر چه زنده ای
و من برا ی زندگی تو را بهانه میکنم
و من برای زندگی تو را بهانه میکنم
فاش میگویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم واز هردو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدو آورد در این دیر خراب آبادم
سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض
به هوای سر کوی تو برفت از یادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگریاد نداد استادم
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هردم آید غمی از نو به مبارک بادم
میخورد خون دلم مردمک دیده سزاست
که چرا دل به جگر گوشه مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف زاشک
ورنه این سیل دمادم ببرد بنیادم
حافظ
آمدی با تاب گیسو تاکه بی تابم کنی
زلف بر یکسو زدی تا غرق مهتابم کنی
آتش از برق نگاهت ریختی بر جان من
خواستی تا در میان شعله ها آبم کنی
رفتی ازپیشم که دورازچشم خودتانیمشب
با نوای لای لای گریه ها خوابم کنی
سهیلی
بیا شکوفه قشنگ است ... وقت آمدنست
بهار آمده برگرد همسفر با باد
بهار آمده با شعر و شبنم و شمشاد
بها رآمده جای تو خالیست اینجا
غریب خسته عاشق...مسافر تنها
دلم گرفته از اینجاوناگزیر شدم
جوانه بودم واز درد عشق پیر شدم
بیا که حادثه ها مثل باد می آیند
وبیدهای پریشان باغ تنهایند
بیا که دست دلم را کسی نمیگیرد
و این شکسته تنها غریب میمیرد
بیا ببین که زمستان نشسته در جانم
ومن در آرزو ی آفتاب میمانم
تو مثل خواب سپید پرنده ها شادی
بهار در دل پاییز ...سبز و آبادی
چه خوب میشد اگر در تو مینشستم من
که تازه تر بشوم مثل فصل گل چیدن
ولی چه سود پرنده تو رفتنی هستی
تو مثل چینی قلبم شکستنی هستی
به گل چگونه بگویم که باد دلسنگ است
چطور غنچه بفهمد که من دلم تنگ است
بگو چه فایده دارد کلام تکراری
ز درد گفتم و گفتم نکاست بیماری
خدا نگفت برای چه آفرید مرا
به خاک سرد نشستم ...خدا ندید مرا؟
ببخش وقت تو تنگ است و حرف بسیار است
سخن زنامه گذشته است ...وقت دیدار است
(ریحانه)
*گفتم ای جبرئیل تفسیر صبر چیست؟
گفت:آنست که آدمی در سختی شکیبایی کند همانگونه که در شادی شکیبایی میکندو در هنگام نیاز صبر پیشه کند چنانچه در وقت بی نیازی...و دربلا وگرفتاری خویشتن داری کند همانگ.نه که در عافیت و سلامت.وصابر کسی است که ازحال خود وبلایی که به او رسد نزد کسی شکایت نکند.![]()
*گفتم تفسیر قناعت چیست ؟
جبرئیل گفت :آنست که به آنچه از دنیا به او میرسد قناعت دارد.با چیز کم بسازد و بر عطای اندک سپاس گزارد.![]()
*گفتم تفسیر رضا چیست؟
گفت؟کسی که از آقای خود راضیست بر او خشم نمی گیرد ...چه به نعمتهای دنیا برسد ...چه نرسد. هیچ گاه به عمل کم خود راضی نمیگردد.![]()
*گفتم تفسیر زهد چیست؟
گفت زاهد دوست میدارد کسی را که خالقش دوست بداردو دشمن میدارد کسی را که خالقش دشمن میدارد.از حلال دنیا احتیاط ودوری و به حرامش اعتنا نکند . بر همه مسلمین مهر ورزد چنان که به خود مهر میورزد.از حرف بیهوده خود داری کند چنان که از مرداری که بوی گندش بلند شده دوری میکند....... آرزوی خود را کوتاه و مرگ را پیش چشم خود ببیند.![]()
*گفتم تفسیر اخلاص چیست؟
گفت:با اخلاص کسی است که از مردم چیزی نخواهدتا خود بدان دست یابد و هرگاه بدست آورد راضی شود واگر چیزی در دستش باقی مانددر راه خدا بخشد.![]()
*گفتم تفسیر یقین چیست؟
گفت :مومن چنان برای خدا کار میکند که گویی خدا را میبیند واگر او خدا را نمی بیند خدا او را میبیند.![]()
***نماز چون ترازوست ...هر که تمام بدهد تمام می گیرد.![]()
فرصتها گاهی با صدای
آهسته در میزنند
شاهدان گر دلبری زین سان کنند
زاهدان را رخنه در ایمان کنند
![]()
![]()
مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم
اورا خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
بی دیدنش از دیده نیاساید چشم
ماراز برای دیدنش باید چشم
ور دوست نبینی به چه کار آید چشم
![]()
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آدمی ز ابر
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو ودد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود جسته ایم ما
گفت انچه یافت می نشود آنم آرزوست
به تونازم که مریدی و مراد
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
داری به یک فرات بدل میکنی مرا
مضمون صد شریعه غزل میکنی مرا
من عمق بی کسی تو را درک میکنم
وقتی شبیه مشک بغل میکنی مرا
پیش تو هیچ مشکلی آنقدر سخت نیست
در ظرف چند ثانیه حل میکنی مرا
اینقدر در مدار خودت دور من مگرد
داری در این مدار ، زحل میکنی مرا
![]()
![]()
![]()
![]()
8- إن الله يبغض القيل و القال و إضاعة المال و كثرة السؤال
به درستي كه خداوند ، سر و صدا و تلف كردن مال و پر خواهشي را دوست ندارد
تحف العقول ،
که تو در عرش کبریایی خود نداری
من چون تویی دارم
وتوچون خودنداری
![]()
ای مرا آرامش جان زی تو جان آورده ام بندگی را در حضورت ارمغان آورده ام
بارگاهت را پی تعظیم سر بسپرده ام آستانت را پی تشریف جان آورده ام
خاک کوی مشکبویت رابه مژگان رفته ام محضرت راروی گرد آلود ازآن آورده ام
گفتن وناگفتن من با اشارات تو بود بس خطا گفتم که این آوردم آن آورده ام
نیستم اما ز هستیها نشان آورده ام
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
پیوند عمر بسته به موییست هوش دار
غمخوار خویش باش غم روزگار چیست
![]()
![]()
جمال شخص نه چشم است وزلف وعارض و خال
هزار نکته در این کاروباردلداریست
قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آن کس که از هنر خالیست
برآستان تومشکل توان رسید آری
عروج بر فلک سروری به دشواریست
دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ
که رستگاری جاوید در کم آزاریست
حافظ



