تبليغاتX
شاعران پروازی

شاعران پروازی

کاش لحظه ها تکرار دوباره با تو بودن بود

هرکس بد ما به خلق گوید

ما چهره زغم نمی خراشیم

ما خوبی او به خلق گوییم

تا هر دو دروغ گفته باشیم

+نوشته شده در جمعه 17 آذر1385ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
گاهی................................
گاهی بساط عشق خودش جور می شود

   گاهی به صد مقدمه ناجو ر می شود  

+نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
solfa_pule_666
دوست داري بگم مي خوام هر روز صبح با صداي تو بيدار بشم......بعد بفهمي با ساعتم بودم!!!!

دوست داري بگم چرا رفتي؟؟؟؟ بعد بفهمي با برق بودم!!!!

دوست داري بگم هر جا باشي پيدات مي كنم......بعد بفهمي با دسته كليدم بودم!!!!

دوست داري بگم دوستت دارم بعد فكر كني با......نه!ايندفعه با خودت بودم

+نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
ای که از کوچه معشوقه ما می گذری

با خبر باش که سر

می  شکند

 می شکند دیوارش

+نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
عتی اصغر داوری
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

و به مجنون وبه لیلا شدنش می ارزد

گر چه من تجربه ای از نرسیدنها یم

کوشش رود ه دریا شدنش می ارزد

 

+نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
خودم 

           تن

گاهی دلم

       برای گ

میشود

+نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
آرامش
نمیشود رفت وندید ونگفت
آنچه در دل هست
میشود از روی همه ی این ها رد شد
مردم چه فکر میکنند
مهم نیست...
+نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
پریزاد
دل تنگ و قفس تنگ پریزاد پریزاد                  بد نیست که از ما بکنی یاد پریزاد

حرفست از آزادی و اندوه وصد افسوس           پیدا نشود یک دل آزاد پریزاد  

اینجا دل مردم پر درد است کجا رفت              دستی که به ما عاطفه میداد پریزاد

در عالم بی مهری و اندوه وتباهی                پیدا نکنی یک ده آباد پریزاد

کو شادی شیرین و چه شد حادثه عشق       کو شور در اندیشه فرهاد پریزاد

دشمن چو زند خم دل آزار نرنجیم                  از زخم دل آزار تو فریاد ریزاد

ما هر چه ببینیم سزاوار همانیم                     چون تابع ظلمیم ز بنیاد پریزاد

+نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |

         از حادثه لرزند به خود کاخ نشینان

             ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم    

 

+نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
نیکو
همه سهم من از عشق تو غم بود ولي...

دوست دارم که تو را شاد ببينم

(ای دوست)
+نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1385ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
نادیا

فرقی نمی کند گودالی کوچک یا دریایی بزرگ باشی 

 زلال که باشی

 اسمان

 در تو پیداست

+نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1385ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
نیکو
......................................
بیا به ترانه ی آب دل بسپاریم

و سرود بودن را با رفتن زمزمه کنیم

و بخوانیم تا بمانیم

و بدانیم که:

امتداد رود دریاست .

............................................................................
+نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1385ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
بهترین..................................
یادم باشد :

حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

که نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

که راهی نروم که بیراه باشد

که چیزی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد که روز و روزگار خوش است

و همه چیز بر وفق مراد است

و تنها...

تنها

دل مادل نیست.
+نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1385ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
ظ

هر که با عشق شعر زنده بود

قدمش روی چشم بنده بود

+نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1385ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
گیسوی بلند یار دستم دادی

یک طره تابدار دستم دادی

ای دل همه عمر دست من خالی بود

این آخر کار کار دستم دادی

                                   (نیک)

+نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1385ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ما دیده ایم

اگر خون دل بود ما خورده ایم

اگر دل دلیل است آورده ایم

اگرداغ شرط است ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان گردنیم

اگر خنجر دوستان گرده ایم

ادامــه مــطــلــب
+نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1385ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
افسوس
گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر

چون ماه شبی میکشم از پنجره سر

  اندوه که خورشید شدی تنگ غروب

 افسوس که مهتاب   شدی وقت سحر

                                                    مشیری

+نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1385ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
برای گندم بکارید...

               کاه به دست می آید..........!

+نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1385ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |

هر چه من و شعر قدم میزنیم

حرف تو را باز رقم میزنیم

+نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1385ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |
با اجازه نویسنده............
به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزر
گ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش . د
ر تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلا
مش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي
بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها
+نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1385ساعتتوسط ریحانه (ج.ن.گ) |