هرکس بد ما به خلق گوید
ما چهره زغم نمی خراشیم
ما خوبی او به خلق گوییم
تا هر دو دروغ گفته باشیم
گاهی به صد مقدمه ناجو ر می شود
دوست داري بگم چرا رفتي؟؟؟؟ بعد بفهمي با برق بودم!!!!
دوست داري بگم هر جا باشي پيدات مي كنم......بعد بفهمي با دسته كليدم بودم!!!!
دوست داري بگم دوستت دارم بعد فكر كني با......نه!ايندفعه با خودت بودم
با خبر باش که سر
می شکند
می شکند دیوارش
و به مجنون وبه لیلا شدنش می ارزد
گر چه من تجربه ای از نرسیدنها یم
کوشش رود ه دریا شدنش می ارزد
تن
گاهی دلم
برای گ
میشود
آنچه در دل هست
میشود از روی همه ی این ها رد شد
مردم چه فکر میکنند
مهم نیست...
حرفست از آزادی و اندوه وصد افسوس پیدا نشود یک دل آزاد پریزاد
اینجا دل مردم پر درد است کجا رفت دستی که به ما عاطفه میداد پریزاد
در عالم بی مهری و اندوه وتباهی پیدا نکنی یک ده آباد پریزاد
کو شادی شیرین و چه شد حادثه عشق کو شور در اندیشه فرهاد پریزاد
دشمن چو زند خم دل آزار نرنجیم از زخم دل آزار تو فریاد ریزاد
ما هر چه ببینیم سزاوار همانیم چون تابع ظلمیم ز بنیاد پریزاد
از حادثه لرزند به خود کاخ نشینان
ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم
دوست دارم که تو را شاد ببينم
(ای دوست)

فرقی نمی کند گودالی کوچک یا دریایی بزرگ باشی
زلال که باشی
اسمان
در تو پیداست
بیا به ترانه ی آب دل بسپاریم
و سرود بودن را با رفتن زمزمه کنیم
و بخوانیم تا بمانیم
و بدانیم که:
امتداد رود دریاست .
............................................................................

حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
که نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
که راهی نروم که بیراه باشد
که چیزی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
و همه چیز بر وفق مراد است
و تنها...
تنها
دل مادل نیست.

هر که با عشق شعر زنده بود
قدمش روی چشم بنده بود
یک طره تابدار دستم دادی
ای دل همه عمر دست من خالی بود
این آخر کار کار دستم دادی
(نیک)
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ما دیده ایم
اگر خون دل بود ما خورده ایم
اگر دل دلیل است آورده ایم
اگرداغ شرط است ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان گردنیم
اگر خنجر دوستان گرده ایم
چون ماه شبی میکشم از پنجره سر
اندوه که خورشید شدی تنگ غروب
افسوس که مهتاب شدی وقت سحر
مشیری
کاه به دست می آید..........!
هر چه من و شعر قدم میزنیم
حرف تو را باز رقم میزنیم
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها

